وقتی دستامو گرفت دستاش خیلی یخ بود واسم عادی بود چون همیشه دستاش سرد بود ولی این دفعه خیلی یخ بود ازش پرسیدم سردته؟گفت نه همه چیز خوبه.فردای اون روز دیگه جواب تلفنمو نداد تازه فهمیدم چرا دستاش یخ بود...تازه فهمیدم معنیه همه چیز خوبه یعنی چی....
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 12:7  توسط ندا
|
چقدر حرف داشتم واسه نوشتن.بعضی وقتا دیدی خودتو واسه کلی حرف آماده می کنی ولی حرفت نمیاد؟
این از تو. اینم از اون. اینم از دوست قدیمی. اینم از شما...
دیگه چی بگم؟...چی دارم که بگم؟؟
گاهی باید سکوت کرد شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد.
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 1:0  توسط ندا
|
امتحان -درس -آی تی -موسوی - سبز- هیاهو- هیجان-رای گیری-احمدی-ناراحتی-تظاهرات-کشتن ندا-
الله اکبر-سکوت-آرامش-پذیرفتن-کلیپ -کیک -گرفتن لباس وکلاه -جشن فارغ التحصیلی-عکس دسته
جمعی-عکس تکی-تموم شد چه بخوام چه نخوام.
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 19:10  توسط ندا
|
۱.*یه نفر ازدواج کرده؟
!جدی؟کی هست؟
*حدس بزن؟
!حتما تو؟
*نه بابا
!پس کی؟
*....
!خنده
*به ... می خندی؟
!نه.به ازدواج می خندم چون خیلی خنده داره.
۲.بچه ها تصمیم گرفتن با مادرشون زندگی کنن.دیگه پیش باباشون نمی مونن.
۳.پسرم ۷ سالشه باباش هرشب میاد خونه که پسرم نفهمه وقتی بچمون خوابید باباش میره خونه ی خودش.
سوال:چرا ازدواج کردید؟ جواب:چون طلاق را با تمام وجود لمس کنیم.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 19:51  توسط ندا
|
اینقدر همه چیز زود می گذره که حتی وقت نمیشه چیزی نوشت یا حتی فکر کرد یا حتی دردودل کرد یا حتی آدما رو شناخت ....
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 18:40  توسط ندا
|
دیشب خوابتو دیدم.چقدر خوشحال بودی منم خیلی خوشحال بودم که پس ازمدت ها می دیدمت. امروز یادم باشه واست فاتحه بخونم.
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 19:54  توسط ندا
|
یک سال سکوت... شاید کسی باور نکنه که خیلی آسونه ولی واقعا آسونه
سه سال دانشگاه ... شایدکسی باور نکنه که خیلی زود گذشت ولی واقعا زودگذشت
پنج سال تنهایی تو ... شاید کسی باورنکنه که خیلی سخته ولی واقعا سخته
وهفت سال دوری شما...شایدکسی باورنکنه که غیرقابل تحمله ولی واقعا غیرقابل تحمله آقا جون مهربونم
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 11:43  توسط ندا
|
همه تون ضر مفت می زنین یا زر مفت شا یدم ظر مفت !!!!!!!!!!!!!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 17:3  توسط ندا
|
توما شین کنا رهم نشسته بودیم داشتیم از گردش برمی گشتیم5 نفربودیم.ته مونده ی خورا کی هاوغذاها مونو می خوردیم.من واسش لقمه می گرفتم اونم با نگا هش ازم تشکر می کرد چقدر می خند ید یم وقتی رسیدیم نزدیک خونه ی ما چقدر نا را حت بودم که این تفریح هم تموم شد طبق معمول همیشه که به تموم شدن فکر می کنم.می خواستم پیاده بشم گفتم بچه ها بریم گردش؟چه خنده ها ی گوش خراشی چون تا زه از گردش برمی گشتیم.رفتم که با بچه ها خدا حافظی کنم دا شتم د ست میدادم یهو د ست چپش آورد جلو و دست منو محکم فشا ر داد وخدافظی کردیم.خیلی نا را حت بودم.راستی لبا سش سفید بود.همین طور که غصه می خوردم ا ز خوا ب پریدم.قیا فش قشنگ یادمه ولی نمی شنا سمش
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 17:0  توسط ندا
|
هیچ گاه آرزو نکن جای کسی باشی که می دانی یقینا گناه کرده حتی جا ی آن رقص نورهای زبا ن بسته که اگر می دانستند نمی آمدند
گا هی شرایط ایجاب می کند که اینگونه با شی تکا نی نخوری لاوی نترکانی...گرچه می گویند گناه ما نیز به اندازه ی آنهاست ولی هیچ عاقلی باور نمی کند چون در این صورت عدل از بین می رود وما یقین داریم که خدا عا دل است و شکی در این مورد کفر.
واما در مورد پارکینگ شاید شنا گرهای قابلی باشیم(قطعا) اما نه دیگر در مقا بل اتا ق سرایدارحسا ب ما (البته من که روسری از سرم نیفتاد) با آدم هایی که با نیتی پلید ولبا سها یی پلید ترظا هر می شوند کا ملا متفا وت است البته بازهم ما چیزی نمی دانیم خدا می داند وبس شا ید در میا ن آ نها هم عده ای بهشتی با شند ما چه می دانیم....
شاید همه گنا ه کردن را دوست دارند اما مهم این است که چه گنا هی وبا چه نیتی با شد وقتی به نیتت وکاری که کردی شک نداری یقین داشته با ش که از سوی خدا بخشوده ای یا بخشیده ای
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 12:49  توسط ندا
|